عبدالله ابن لطف الله ( حافظ ابرو )
25
زبدة التواريخ ( فارسى )
خاص مخدومزادگان [ 1 ] اميرزاده اعظم اعدل جوانبخت مغيث الحق و الدين الغ بيك گوركان و اميرزاده معظم مكرم [ 2 ] مظفر الدنيا و الدين ابراهيم سلطان بهادر - خلد الله تعالى ملكهما - همچنان با خازنان و نوكران خاصهء ايشان كه در [ شهر ] سمرقند مانده بودند ، به بندگى حضرت روانه گردانند ، و از آن طرف جيحون خليل [ سلطان ] را باشد ، و از اين طرف آب ، بندگى حضرت را . امير شيخ نور الدين متقبل شده كه بر اين موجب به تقديم رساند . بندگى حضرت ، امير عبد الصمد و بكنه بخشى و الله داد خازن را بدين مهم تعيين فرموده با امير شيخ نور الدين بدان طرف فرستاد ، و عزيمت مراجعت به دار الملك تصميم يافت . امير سليمانشاه معروض گردانيد كه لشكريان [ 3 ] او در آن نزديك از راه دور آمدهاند و اسبان ايشان لاغر است ، اگر فرمان شود به جهت استجمام « 1 » ركايب « 2 » [ 4 ] ، چند روزى هم در نواحى اندخود و شبورغان « 3 » توقف نمايد تا اسبان ايشان فربه شود . ملتمس ايشان به اجابت مقرون گشته فرمان شد كه چون امير عبد الصمد و بكنه بخشى برسند ، مصاحب يكديگر متوجه گردند . پيشتر از اين احوال ، نوكر سعيد خواجه رسيده بود و عرضه داشتند كه سلطان على سبزوارى « 4 » سر از جادهء انقياد پيچيده با جمعى سربداران قصه از سرگرفته پاى
--> [ 1 ] . ت : مخدومزادهگان . [ 2 ] . ت : ندارد . [ 3 ] . ت : لشكرهاى . [ 4 ] . م و ل : استجمام تكائت . ( 1 ) استجمام : برآسودن ( منتهى الارب ) . ( 2 ) ركايب : ج ركاب ، به معنى شتران كه بدان سفر كرده شوند ( آنندراج ) . شتران سوارى ( منتهى الارب ) . ( 3 ) شبورغان : در اين كتاب زبدة التواريخ ، به نام « شبرغان » هم آمده است . حمد الله مستوفى توصيفى را كه ياقوت از شبورغان در كتاب خود آورده است ذكر مىكند و آن را « شبورغان » نوشته است نزهه ص 158 و 175 ، اسفزارى در روضات آن را نام برده است ج / 1 ص 171 ، شهر شبورغان از شهرهاى قديمى ايالت خراسان است و در حال حاضر اين شهر مركز ولايت جوزجان در شمال افغانستان قرار دارد . ظاهرا اصل كلمه شاپورگان است . ( 4 ) سلطان على سبزوارى از بازماندگان سلسله سربداران است كه با استفاده از آشوب ناشى از پيشآمد مرگ تيمور و كشمكش اميرزادگان تيمورى با يكديگر ، مىخواست دولت سربداران را يار ديگر زنده كند ، ولى نتوانست و عدم موفقيت وى بيشتر بر اثر -